آخرین روز کاری بود ، همه خداحافظی کردیم ، سال تموم شد ، سال پر زحمت و دردی بود ، من هنوز کمی کار داشتم ، ساعت حدود ۱۰ بود که رسیدم دفتر ،
تنهایی دفتر رو دوست دارم ، رفتم پشت میز نشستم نگاهی به کاغذهای روی میز انداختم ، اصلا حوصله نداشتم ، تلفن زنگ میزد ، نمی خواستم جواب بدم ولی گوشی رو برداشتم یکی از همکارها بود ، گفت شما دفتر هستید ، گفتم آره کمی کارم مونده بود اومدم گفت من کیف پولم رو گم کردم تمام مدارکم توش بوده ، امیدوارم دفتر جا گذاشته باشم ، گفتم کجا رو ببینم گفت اگه باشه توی کشوی زیر کامپیوتره ، در کشو رو باز کردم یه کیف اونجا بود ، گفتم یه کیف اینجا هست ، یه جیغ کشید و گفت چقدر خوب شد که شما امروز رفتید دفتر من الان حرکت میکنم تا یه ساعت دیگه میرسم شما هستید ؟ گفتم آره بیاگوشی رو قطع کردم و با خودم گفتم حداقل اومدنم یه فایده داشت ، وقتی فکر می کنم بدنیا اومدنم چه فایده ای داشته به نتیجه ای نمی رسم ، چه کاری انجام دادم که ارزش بدنیا اومدن رو داشته باشم ؟ همه این پروژه ها و کارها رو اگه من نبودم یکی دیگه انجام میداد ، جدا از اینکه اصلا این پروژه ها چه ارزشی داشت ؟ اینکه آب رودخونه رو از پشت سد ببریم برای جماعتی که هدرش بدن و طبیعت رو نابود کنیم واقعا کار درستی بود ؟ اینکه وسط جنگل جاده درست بشه تا یه جماعتی با سرعت بیشتر وارد طبیعت بشن و از بین ببرنش کار درستیه؟ فکر کردن به نتیجه کارهایی که تا حالا انجام دادم هم عذاب آوره ، کاش بدنیا نیومده بودم و سهمی در تخریب طبیعت نداشتم ، واقعا حس خوبی نیست ، موبایلم زنگ میزنه یه دوست قدیمی ، جواب میدم احوال پرسی می کنه و میگه امسال هم داره تموم میشه ما یه قرار نذاشتیم همو ببینیم ، میگم آره ، میگه ارزشش رو داره که اینجوری کار کنیم یادگارخودم...
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 3:02